شکلات‌های دوستی

برای تمام کسانی که ناگهان و یا آهسته و به آرامی وارد زندگی من شدند و همان‌هایی که ناگهان و یا آهسته و به آرامی از زندگی من رفتند. برای تمام کسانی که به هنگام رفتن خداحافظی کردند و یا بدون خداحافظی رفتند و من چه بیهوده می‌اندیشیدم که همیشگی هستند چون هیچ‌گاه در ذهنم به هیچ انتهایی معتقد نبوده‌ام. حالا چه فرق می‌کند که چطور رفته باشند، مهم این است که دیگر حضور ندارند و یا آن‌ها که حضور دارند، اما بودن و نبودنشان چندان فرقی نمی‌کند، کاش رفته بودند که این دل خوش می‌شد به نبودن همیشگی‌شان. همان‌هایی که کاملاً آگاهانه و یا از روی تصادف وجودشان کم رنگ شده است و تو. تو که در تمام این قالب‌ها می‌گنجی. درست است که در همه‌ی آن مواقعی که می‌خواستم و انتظار داشتم ناگهان ناپدید شدی و من در همه‌ی آن مواقعی که باید بودم، بودم و با تمام وجود بودم، اما خب، این هم راهی است برای خداحافظی، گرچه بی راهه رفتی. باز هم نوبت تو شد که منتظر باشی، و باز هم نوبت من شد که بگویم: تولدت مبارک!

***  ***  ***

با یک شکلات شروع شد. من یک شکلات گذاشتم کف دستش. او هم یک شکلات گذاشت توی دستم. من بچه بودم، او هم بچه بود. سرم را بالا کردم، سرش را بالا کرد. دید که مرا می‌شناسد. خندیدم. گفت: «دوستیم؟» گفتم: «دوست دوست» گفت: «تا کجا؟» گفتم: «دوستی که تا ندارد.» گفت: «تا مرگ؟» خندیدم و گفتم: «من که گفتم تا ندارد.» گفت: «باشد، تا پس از مرگ» گفتم: «نه نه، گفتم که تا ندارد.» گفت: «قبول، تا آنجا که همه دوباره زنده می‌شوند، یعنی زندگی پس از مرگ. باز هم با هم دوستیم. تا بهشت، جهنم، تا هرجا که باشد من و تو با هم دوستیم.» خندیدم و گفتم: «تو برایش تا هر کجا که دلت می‌خواهد یک تا بگذار. اصلاً یک تا بکش از سر این دنیا تا آن دنیا. اما من اصلاً تا نمی‌گذارم.» نگاهم کرد. نگاهش کردم. باور نمی‌کرد. می‌دانستم، او می‌خواست حتماً دوستی‌مان تا داشته باشد. دوستی بدون تا را نمی‌فهمید.

گفت: «بیا برای دوستی‌مان یک نشانه بگذاریم.» گفتم: «باشد. تو بگذار» گفت: «شکلات. هر بار که همدیگر را می‌بینیم یک شکلات مال تو و یکی مال من، باشد؟» گفتم: «باشد.» هر بار یک شکلات می‌گذاشتم توی دستش، او هم یک شکلات توی دست من. باز همدیگر را نگاه می‌کردیم. یعنی که دوستیم. دوست دوست. من تندی شکلاتم را باز می‌کردم و می‌گذاشتم توی دهانم و تند تند آن را می‌مکیدم. می‌گفت: «شکمو! تو دوست شکمویی هستی.» و شکلاتش را می‌گذاشت توی یک صندوقچه‌ی کوچولوی قشنگ. می‌گفتم: «بخورش.» می‌گفت: «تمام می‌شود. می‌خواهم تمام نشود. می‌خواهم برای همیشه بماند.» صندوقش پر از شکلات شده بود. هیچ کدامشان را نمی‌خورد. من همه‌اش را خورده بودم. گفتم: «اگر یک روز شکلات‌هایت را مورچه‌ها بخورند یا کرم‌ها، آن وقت چه کار می‌کنی؟» گفت: «مواظبشان هستم.» می‌گفت: «می‌خواهم تا موقعی که دوست هستیم» و من شکلات را می‌گذاشتم توی دهانم و می‌گفتم: «نه، نه، تا ندارد. دوستی که تا ندارد.»

یک سال، دو سال، چهار سال، هفت سال، ده سال و بیست سال شده است. او بزرگ شده است. من بزرگ شده‌ام. من همه شکلات‌ها را خورده‌ام. او همه‌ی شکلات‌ها را نگه داشته است. او آمده است امشب تا خداحافظی کند. می‌خواهد برود آن دور دورها. می‌گوید: «می‌روم، اما زود برمی‌گردم.» من می‌دانم، می‌رود و بر نمی‌گردد. یادش رفت به من شکلات بدهد. من یادم نرفت. یک شکلات گذاشتم کف دستش. گفتم: «این برای خوردن». یک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش: «این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچکت». یادش رفته بود که صندوقی دارد برای شکلات‌هایش. هر دو را خورد. خندیدم. می‌دانستم دوستی من «تا» ندارد. مثل همیشه. خوب شد همه شکلات‌هایم را خوردم. اما او هیچ کدامشان را نخورد. حالا با یک صندوق پر از شکلات نخورده چه خواهد کرد؟؟

نوشته‌ی: زری نعيمی

 

/ 9 نظر / 9 بازدید
نيما

سلام.. واقعا با متنی که نوشته بودی حال کردم. مممنون. از من هم شکلات قبول می کنی؟

شفق

سلاممممممممممممممم.... ... اول اينکه اين ترانه جیپ سی کينگ منو به حال رويايی می بره ، آخه ترانه قشنگترين کلیپ عروسيمونه. و اين متن فوق العاه قشنگ از دوستی. تو هنوز همون رهايی هستی که اولين بار دوسال پيش اومدم وبلاگش... دخترخاله ی فرهاد خوشحالم که همیشه می نويسی چون نوشتن نشون دهنده ی زنده بودن و شور زندگی داشتنه. ممنون که هيچ وقت مارو فراموش نمی کنی. دوستت دارم . شفق

شفق

راستی می شه بدونم تو چه زمينه ای کار می کنی؟ البته اگر دوست داشتی جواب بده. من اصلا ناراحت نمی شم.

لی لا - آبی آسمانی

آخی يادش به خير ... داستان شکلات رو ميگم ... منم يه وقتی گذاشتمش توی بلاگم. ميدونی رها نصف دوستای امروز من واسه همين قصه با من آشنا شدن :) حتی يه دوست پيدا کردم که ديگه خيلی خودش رو دوست ميدونه ولی نميدونم چرا وقتائی که ابدن جايز نيست از من توقعی داشته باشه - مثل مسائل خصوصی - يهو متوقع ميشه !!! اينجور آدما بيشتر قابل ترحمن... در ضمن اونی که رفته ديگه رفته. ميدونی چی به آدم قدرت ميده اينجور وقتا!؟ که اون آدم بفهمه برای تو تموم شده نميدونی چقدر رنج ميکشه و چقدر دلش ميخواد باز تو رو داشته باشه ... ولی بايد باور کنه که تموم شده آخه يه رابطه ی دو طرفه مثل يه خيابون دو طرفه است. يکی از روبرو مياد و تو هم از اين ور ميری... ما تو دوستيهامون فقط ميتونيم به هم نزديک بشيم قرار نيست تصادف کنيم. خيلی اگر دوست بشيم ژشت سر هم حرکت ميکنيم و مراقب روبروئيها هستيم. حواسمون جمع همه که اگر يه کاميون جلو بود چراغ بزنيم که خطر نکنيم... بنابراين اگر کسی با تو نيفتاد توی يه مسير بهتره که برای هميشه راه خودشو بره تو متوقف نشو ...

ard

سلام دوست عزيز/خسته نباشی /ايام به کامت متن خيلی قشنگی بود که نعيمی نوشتی/من نظرم اينه شمای راوی راستگو بود و شکلات را می خورد اما دوستی که شکلات را مخفی می کرد و نمی خورد در پی ابزار و وسايل ظاهری دوستی بود/البته برعکس هم ميشه قضاوت کرد به هر حال / موفق و مويد باشيد

اميد

خدا پدر مادر اين کسی که متن رو نوشته بيامرزه . اقلا من رو به شکلات اميدوار کرد .

مسعود

سلام تمام عقربه ها که ميچرخند من و تو را به حاشيه اين جهان پرت ميکنند و ماميمانيم و تمام عقربه هايئ که مدام دور سرمان ميچرخند من به روزم خوشحال ميشوم سربزنی

simiagar

اول هميشه هيچ تايی وجود نداره يعنی فکر می کنی تا وجود نداره بعدآ مفهمی هر چيزی يه تاريخ مصرفی داره خوش باشی

امیر

سلام تحت تاثیر این نوشتخ قرار گرفتم اما چیزی برای نوشتن به دهنم نمیاد شاید این طوری هم بهتر باشه ! می بخشی که اینقدر دیر سر زدم تازه از جنگ برگشتم آخه! موفق باشی BYE