رنج هایی که به لذت تبدیل می شوند

الان دقیقا 2 سال است که از آن لحظه می گذرد. از به خاطر آوردن اون روزها و خاطرات آن دچار احساسی مبهم می شوم. چیزی در عمق وجودم، درونم را می سوزاند. به یاد آن روز نوشته ای را عینا می نویسم که در آن حال و هوا احساسم را تشریح می کند و آن را با ذره ذره وجودم نوشته ام. این نوشته را از بین انبوه نوشته های دفترچه یادداشتی که به مدت 5 سال ثبت کننده تمام لحظه های زندگی من بوده، پیدا کردم. این نوشته یکی از عزیزترین نوشته های من است. دفترم را هم از بین کلی خرت و پرت که 2 سال است منتظر من هستند تا آنها را مرتب کنم. و حالا ... لحظه ها برایم زنده می شوند.

احساس می کنم، که باید بنویسم. مدتهاست که چیزی ننوشته ام و این مسئله مرا رنج می دهد. خیلی وقت بود که در همچو فضایی قرار نگرفته بودم. محیطی که همیشه آرزویش را داشتم و چقدر خوشحالم که به اینجا آمده ام. احساس می کنم منظره ای را که در 6 سال پیش در آخرین نوشته ام توصیف کرده ام، حالا در حال شکل گرفتن است. با این تفاوت عظیم که من بزرگ شده ام، رشد کرده ام و درکم از هستی کامل تر گشته است. راه درازی آمده ام. راهی که گاهی فکر می کنم به پایان آن رسیده ام. ولی آیا من به آخر خط رسیده ام؟ دوباره مرحله جدیدی روبروی من است و من بین عقل و دل گیر افتاده ام. در گذشته به اندازه کافی منطقی بوده ام و حالا آن ذره از احساس نیز دیگر وجود خارجی ندارد. فقط می توانم از محیط لذت ببرم. نه اینکه واقعا بتوانم، بلکه سعی می کنم که لذت ببرم. سعی می کنم دوباره همانی باشم که در گذشته بودم. خود خود واقعی خودم. به راستی آیا من می توانم به دنیای قشنگی که در گذشته برای خودم ساخته بودم برگردم؟ همه چیز فرمی منطقی به خودش گرفته است. یک جور سوددهی که انگار فعالیت های من، زندگی کردنم، لذت بردنم هم باید در راستای اهداف و منافعم باشد. به راستی چرا آدم ها اینقدر تغییر می کنند.

یک منظره زیبای پاییزی، در وسط درخت های بلند سپیدار و آفتاب دلچسبی که بدنت را دچار بی حسی می کند. دوست داری تا ابد اینجا بنشینی و به عجیب ترین صدای پرنده ای که تا به حال شنیده ای، گوش کنی. چقدر به این فضا احتیاج داشتم، چقدر ... احساس می کنم می توانم در آن حل شوم و به روح و بدن خسته خودم اجازه بدهم که مدتی را بیاساید. وقتی به این 5 سال گذشته فکر می کنم، می بینم حوادث با چه تنوع و سرعتی اتفاق افتاده اند. حوادث تلخ و شیرین ... احساس سرما می کنم. آیا هوا واقعا سرد است، یا این روح من است که دوباره دچار تنگنا شده است، دوباره یخ زده است.

احساس می کنم، در بیان کردن افکارم هم دچار مشکل شده ام. من چقدر تغییر کرده ام؟ به اندازه یک دنیا که در 5 سال برای آدمی مثل من می تواند بوجود بیاید. کسی باید باشد و مرا توصیف کند. کسی جز خودم. کسی مثل خودم. همان کس که مرا چون آینه می بیند. البته کسی که مرا چون آینه می دید. احساس نیاز به بودن، دیده شدن، مطرح شدن و حالا معروف شدن، این که بدانند من کیستم. مدتها خودم را در لفافه پیچیدم، در پوششی از گمنامی. برای اینکه در حد خودم دیده نشوم و حالا می خواهم چیزی باشم فراتر از آنچه که هستم.

می خواهم از آفتاب لذت ببرم. از آفتابی که هر از گاهی سر از پس ابرها بیرون می آورد و به روح یخ زده من اندکی گرما می بخشد. من خالی از هر گونه احساس، 25 سالگی را پشت سر گذاشتم. یک ربع قرن زندگی کردم و چه برای خودم اندوخته ام. حتی خودم هم نمی دانم. دوباره ذهنم درگیر فلسفه شده، مثل نوجوانی که تازه به وجود خودش پی برده و در پی حل معمای هستی است. نمی دانم آیا چیزی را از دست داده ام. مسلما چیزهای باارزشی را که در فرصت های اندک، مرا دچار خود کرده اند و من حالا از دچار شدن می ترسم. من از دچار شدن می گریزم. من حتی از خودم هم می گریزم. کاش هیچ کس نبود، کاش فضا برای احساس من خالی بود. کاش احساس من قدرت یکه تازی داشت ... دیروز شنیدم که گفتند، "رنج هایی که از آنها دور می شویم به لذت تبدیل می شوند." آیا من حالا سرشار از لذت هستم، به خاطر آن همه رنجهایی که بردم. ولی من سعی کردم که فراموششان کنم. چه لزومی دارد که بگذارم، روحم در انزوایی که برای خود ساخته ام، خورده شود. قلبم پر از زنگار شده است. چرا من عوض شده ام. چرا؟ تمام وجودم می لرزد. من به چیزی محتاجم. انسان هیچگاه خالی از نیاز نیست و من در چه پایه ای از این احتیاج قرار دارم، خودم هم نمی دانم.

خیلی جالب است، کسی نمی خواهد خلوت تنهایی مرا بهم بزند. کسی به خود اجازه این کار را نمی دهد. تنها از دور شاهد آن هستند. چقدر به آن احتیاج داشتم. به محیطی که کمی در آن تفکر کنم ... ما می رویم و زندگی همچنان در جریان است. ما در مقاطعی از زندگی خود، دنیاهایی را تجربه می کنیم. تولد ها و مرگ ها، سلام ها و خداحافظی ها، آغازها و پایان ها و اگر چشم بصیرت داشته باشی، می توانی ببینی، همه چیز هشدار است. همه چیز یک تلنگر کوچک است به ذهن تو که دوست دارد فراموش کند. همه چیز یک تذکر است. دنیاهای کوچک برای زندگی های محدود و کوتاه مدت، و تو باید یاد بگیری که دل نبندی به این دنیا. چون لحظه ای فرا خواهد رسید که برای همیشه بار سفر ببندی و دل بکنی از آنچه که برای خود ساخته ای و ابلهانه می اندیشیدی که تا ابد برای تو باقیست. ولی تو ابدی نیستی. چه خوب که لحظه ها به تو اجازه تفکر می دهند. حالا فرصت داری خودت شوی. تا بحال فکر کرده بودی که هر وقت که فرصت اندیشیدن نداری، زمان چه زود می گذرد. گاهی هم احساس می کنی که آن لحظه را برای خودت نداشته ای. من دوست دارم در یک تجمع بزرگ برای خودم تنها باشم. خلوتی داشته باشم و بیاندیشم. چرا آدم ها با خودشان رو راست نیستند. چرا آدم ها لحظه های تصمیم شان از روی عقل و دل با هم عوض می شود و آنها هرگز نمی فهمند. مگر کتاب من از مدتها قبل نوشته نشده است، چرا من قدرت خواندن آن را ندارم ... آفتاب پاییزی من چرا نمی تابد، که وجود یخ زده مرا گرم کند. که من چقدر به آن محتاجم و دیگر فرصتی برای لذت بردن نیست.

اردوگاه منظریه _ ساعت 11:40 _ 27 مهرماه 1380

 

/ 25 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Behnam

سلام و عرض ارادت ...و اما من نيز از خود می گويم :می دانيد ،جايی خواندم :پيدا کردن جمله ی صحيح ،نيمی از پاسخ و نيمی از درمان است و من برای اين می نويسم ...و ياد گرفتم که دل نبندم ،اما شرمم باد اگر عاطفه را از ياد ببرم....من از تفکر لذت می برم و هر گاه دچار تناقض می شوم ،انديشه را انتخاب می کنم ،و اينگونه دلم نيز کم کم ارام می يابد (هر چند اول تلخ باشد) در ضمن وقت رنج تناقض ،حداقل در می یابم که هنوز ،وجدانم تسلیم ،مانند همه شدن ،نشده ... و ار آندره ژيد ،بسيار آموخته ام ،از جمله اينکه :خوشبختی چون يک گدا ،هر لحظه خود را بتو معرفی می کند...هرگز در پی تکرار گذشته مباش ...آن خوشبختی که در گذشته داشته ای تو را باز می دارد از يافتن آن خوشبختی ای که هر لحظه می توانی بيابی (جملات خودش بسيار زيبا تر

Behnam

است ...اما وقتی به مفهوم حرف او رسيدم :به حرف او عمل کردم :حتی کتاب مرا نيز رها کن ...)من وقتی سرشار می شوم ،که وقتی پشت سر خويش را می نگرم ،فقط ظلمت نبينم ،بلکه(بقول نویسنده ای که نامش خاطر م نیست) جند ستاره ی درخشان را نيز ببينم و اين نبوده برای من ،جز :آنچه را ژرف فهميده ام ،و دستهايی که گرفته ام با دستانی پاک...و آخرين ستاره ام ،لحظات ناب تجربه بوده برايم ،تجربه هايی سخت...بگذريم ...مطلبتان زيبا بود و اينها نه نظر ،که يک گفتگو و شايد درددلی بود ...شاد و سرشار باشيد و روزهايتان از زيبايی آکنده

گرافیست

سلام ... قشنگ بود يه جورايی همين.. موفق باشيد هميشه دوست خوبم

ارش

سلام.ره گم کرده اينجا رسيدم.خانه ات ابادو پايدار باد.لذت بردم .بازم ميام بدرود.

simiagar

تا حالا شده بچگی از يه چيزی بدت بياد بزرگ که شدی خوشت بياد مفهوم اون جمله اينه دنيا همونه ما تغيير می کنيم اينقدر می چرخيم و می چرخيم و .. تا از سرگيجه بميريم ! راستی بابت غيبت غير موجه معذرت .

alireza (رویای سبز ما )

چيزي بگوامانگو از مرگ يادوخاطره _ كابوس رفتنت بگو از لحظه هاي من بره_چيزي بگواما نگو قصه ما به سر رسيد_ نگوكه خورشيدك من چادرشب به سركشيد

alireza (رویای سبز ما )

سلام . خوبی ؟ امروز اپديت کردم خوشحال ميشم بيايی و نظرتو بگی . زيبا و سبز باشی

picasso

سلام بعد از مدتها / زندگی زودتر از اونی که فکر ميکنی ميگذره ./ راستی ديگه اپديت نمی کنم .

زیبا

توصيف خيلی قوی و جالبی داريد...اميدوارم هميشه موفق باشيد