(مسخ شده (2

قرار بود که این نوشته را بعد از ویرایش و البته نوشتن در خصوص جزئیات در ادامه ‌مطلب قبلی‌ام قرار بدهم. اما از آن جایی که در وقت خودش زمان کافی برای این کار نداشتم، دیگر حس نوشتن و پرداختن به آن را پیدا نکردم. اصلاً دلم نمی‌خواست که نوشته‌هایم حالت درد دل پیدا کند ولی چاره‌ای نیست. حالا هم این مطلب را این‌جا قرار می‌دهم تا هم خودم از این رخوت و انجماد بیرون بیایم و هم این که مطلب قبلی‌ام بی‌سرانجام نماند.

همه‌چیز در مورد این زن مرا آزار می‌دهد و این حس وقتی بیشتر می‌شود که خودش هم از خود و زندگی‌اش می‌گوید. تصمیم گیری‌هایش، تفکرش، زندگی‌اش همه در حال کنترل بوده و هست. او الان چیزی از آن خود ندارد. همیشه از نبود پشتوانه‌ای به نام خانواده حرف می‌زند و من بیشتر به این فکر می‌افتم چقدر وجود خانواده در جامعه‌ی ما می‌تواند برای حمایت‌های بعدی از دختر پس از ازدواج مؤثر باشد. راستی چرا؟ چیزی دیگری هم هست به نام استقلال که به عوامل مختلف و متعددی بستگی دارد. هنوز برایم قابل هضم نیست زنانی که بعد از ازدواج هویتشان در وجود شوهر و بچه حل شده است. [دوستی دارم که ایمیلش تاریخ تولد شوهرش است و عکسش تصویری از پسرش، درصد زیادی برمی‌گردد به علاقه‌ی بسیار به خانواده، اما وقتی که نمی‌توانی با او ارتباط داشته باشی چرا که در خانواده‌اش گم شده و زمانی برای خودش ندارد کمی به موضوع حساس می‌شوی.] شخصیت‌های شکل نگرفته بعد از ازدواج احتمال از خود بیگانه شدنشان بیشتر است. بارها و بارها دیده‌ام زنانی که استقلال نداشته‌اند و به این دلیل احساس امنیت نکرده‌اند. عدم احساس امنیت باعث می‌شود که به کوچکترین رفتار شوهر حساس شود و هر چیزی را تهدیدی برای خودش و آینده‌اش ببیند.

هر وقت بيرون بوديم، خصوصاً در روزهای اول حضورشان، دایماً از طرف شوهرش تماس تلفنی داشت. می‌گفت هر وقت خانه هست، سرش را کرده توی کامپیوتر و یک کلمه حرف نمی‌زند، حالا ببین وقتی که بیرون می‌آیم تازه یادش می‌افتد و دایم به من زنگ می‌زند که چه می‌کنی و کجا هستی. مدت‌ها بعد اعتراف کرد او را در این شرایطی که هست بهتر می‌تواند تحمل کند تا وقتی که در ایران بود. همه‌اش نگران این است، وقتی که به ایران برگردد دوباره تغییر کند و برود زیر سلطه‌ی خانواده، همان دعوای قدیمی عروس و مادر شوهر. گاهی که خیلی عصبانی می‌شود شوهرش را متهم می‌کند به این که او را تنها برای رفع نیاز جسمی‌اش می‌خواهد، وگرنه در حالت عادی به نیازهای عاطفی‌اش اهمیتی نمی‌دهد. دلم می‌گیرد وقتی همیشه در حال حسرت خوردن است و شکایت می‌کند از این که در گذشته همه چیز بوده و حالا هیچ.

زمانی که داشتم برایش وبلاگ درست می‌کردم بنا به دلایلی به ایمیل و پسوردش نیاز پیدا کردیم. واقعا عصبانی شدم و نمی‌دانستم چه بگویم وقتی به من گفت پسوردش را نمی‌داند. چرا؟! چون این او نیست که آن ایمیل را چک می‌کند و به همین دلیل پسوردش را به خاطر نمی‌آورد. خواستم که تلفن کند و بپرسد، با کمی نگرانی گفت در این صورت می‌پرسد که پسوردت را برای چه می‌خواهی. چه می‌توانستم بگویم. این وبلاگ بالاخره ساخته شد. گرچه من چندان امیدی به آن نداشتم چرا که حاصل یک هیجان و تصمیم آنی بود. وقتی که با شوهرش صحبت کردم از من پرسید که اسم وبلاگش چيست؟ من هم در جواب گفتم اگر صاحب وبلاگ بخواهد و راضی باشد خودش خواهد گفت. می‌دانستم که قرار است نوشته‌ها چک شود، تا آن اندک شخصیت و تفکرات غیر قابل کنترل هم از این حیطه خارج نشود. خصوصاً وقتی که دوستم از خاطرات اوایل ازدواجش می‌گفت. آن موقع که میکروفنی را پیدا کرده بود که از طریق یک سیم و از راه ایجاد سوراخی در دیواره‌ی پشتی کمد به یک ضبط ‌صوت وصل شده بود. جواب شنیدم که: "اين زن ساده‌ی ما هر چيزی دهنش بياد تو وبلاگش می‌نويسه و ما رو بی‌آبرو می‌کنه." به نظر می‌آمد جواب من راضی‌اش نکرد وقتی که گفتم نگران نباشد، عنوان وبلاگ آن‌قدری عمومی هست که کسی متوجه نخواهد شد.

پی‌نوشت1: همانطوری که مطمئن بودم، وبلاگ مورد نظر بعد از گذشت دو ماه و نیم از تولدش در همان پست نخست باقی ماند.

پی‌نوشت2: من توضیحات مفصل‌تری را در قسمت نظرخواهی نوشته‌ام. مطالعه آن شاید به درک بیشتر وضعیت و مشکل مورد بحث کمک کند.
/ 22 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لی لا - آبی آسمانی

:) تو خيلی صبوری دختر. من واقعن نمیتونم اینجور آدما رو تحمل کنم و در اولین فرصت از زندگیم حذفشون میکنم. شاید واسه همینه که اینقدر تعداد دوستام کمن رها. کمن که در واقع ۲ تان. ده ساله که تعداد دوستای من بیشتر از ۲ تا نشده! منم مسلمن مشکل شخصیتی دارم ولی شاید از اونورش متاسفانه. چرا تشویق نمیکنی دوستت بره پیش یه مشاور؟ شاید یه مشاور بهتر بتونه کمکش کنه. به اسم بیرون رفتن با تو مثلن... آره کامنتت نيومده :(

نرگس شقايق قاصدک

درود رها جان جالب و زيباست اما نمی دونی که وقتی می خونم چقدر حرص مي خورم.خدا صبرت بده در پناه مهر باشی

سامی

سلام. شايد اين نوشته جديد شما هم ربطی به يادداشت جديد من پيدا کند. شايد خيلی از رنجهايی که مخصوصا دخترها ميکشند تقصير خودشان نباشد. تقصير کيست نميدانم. خيلی مايلم نظر شمارو هم راجع به يادداشت جديدم بدانم. موفق باشيد و سلامت

simiagar

سلام. بابام هميشه می گه مگه هيتلز چقدر زور داشت خداکثر می تونست ۳ يا ۴ نفر زو بکشه بقيه چرا دنبالش راه افتادند .... هميشه تمام تقصيرات به گردن آمر نيست بلکه فاعل دستور هم گناهکاره! خوش باشی

مهدي

کسی که اينقدر شکاکه از خودش نامطمئنه... مشکل، درونشه ! وبلاگ با محتواييه. خوشحال شدم خوندمش

آراد

سلام دوست عزيز/مشکل واقعا از کيه از زن يا از مرد/آیا مرد اين قدر قويه که حيطه هارو می شکنه يا زن اين قدر ضعيفه که حيطه هارو باز ميذاره / زندگی هايی رو ديدم که دختر تبديل شده به موشی که اجازه نداره بی اجازه حتی خريد کنه اما خوب که دقت کردم ديدم مرض و سرطان اول از خود دختر بوده نه خانواده و اين عامل باعث شده شدت تحريفات آزادی آنقدر زياد بشه که دل هر آدمی به سوزش می اندازه/برايت آرزوی موفقيت دارم خانه خرسی عوض شد و باز هم شما در لينک خود قرار داده ام/

بابک

من بعد از سالها برگشتم ! و آپديت کردم ! لطفا به من سر بزنيد . متشکرم ( مشاور افتخاري )

امير

سلام خوبيد؟ هر چی می خواستم بگم رو تقريبا ديگر دوستان نوشته بودن ! ولی حتما يه بخش زياديش همون طور که خود اون خانوم هم گفته بر می گرده به خونوادش که اون رو خوب بار نياوردن همين! منم بعد از مدتها آپ کردم اگه فرصت کرديد يه سر بزنيد فعلا بای

شیروانیها

دوم آذرماه ،روز دختران گرامی باد دخترم روزت مبارک خواهرم،خوشحالم که می بینم در عصر اطلاعات و دانایی شما هم پیام آور دانایی وآگاهی هستید... پس بیا با هم باشیم در نشست دختران وبلاگ نویس زمان دوم آذرماه (85)ساعت 16تا 18باشگاه وبلاگ نویسان تهران مکان:بزرگراه جلال ال احمد،تقاطع کردستان ،روبروی شهروندقزل قلعه،پارگ گلها،باشگاه وبلاگ نویسان برای کسب اطلاعات لازم ورزو برای حظور در نشست با شماره 88003936تماس بگیر راستی از دوستان وبلاگ نویست هم البته دختر ها در مراسم دعوت کن