حفظ هويت فردی در زندگی مشترک

همیشه مسأله‌ی ازدواج دوستان و آشنایان و فامیل فکرم را به خودش مشغول می‌کند. شروع می‌کنم به سنجیدن رفتار کسی که می‌شناسم و مقایسه کردن شخصیتش قبل، حین و بعد از ازدواج. کسانی را می‌شناسم که از همان دوران مجردیشان می‌دانستم که این آدم در این اتفاق حل خواهد شد. من به هیچ‌عنوان نمی‌توانم بپذیرم، وقتی که یک نفر متأهل می‌شود باید از همه چیزش بگذرد. این‌که خود را وقف طرف مقابل و در آینده وقف بچه‌ها کند. این اتفاق بیشتر برای خانم‌ها می‌افتند. بیشتر مادرانی که دیده‌ام از خودشان گذشته‌اند که بچه‌ها به سامان برسند. بیشتر دخترانی که می‌شناسم در وجود همسر خلاصه شده‌اند و مدت‌هاست که دیگر خود واقعی‌شان نیستند. برای پیدا کردنشان باید به خاطرات قدیم رجوع کرد. در اطرافمان پر است از آدم‌هایی این‌چنینی. بهتر است بگویم دخترانی این‌چنینی، چرا که مردها کمتر دچار از خود بیگانگی می‌شوند. چرایش را نمی‌دانم. احتمالاْ رابطه‌ی مستقیم دارد با شخصیت مردانه‌شان. و البته در کنارش زنانی که بنا به ویژگی‌های جامعه‌ی از درون سنتی و از برون مدرن ما که نمی‌تواند نظر خوبی به زنان مستقل داشته باشد، دنبال تکیه‌گاه و به اصطلاح چتر حمایتی می‌گردند. 

این پست با عنوان دو ساقه در وبلاگ بلوط را خیلی دوست دارم. در مورد سه حالتی است که می‌تواند در زندگی مشترک اتفاق بیافتند.

دو نفر آدم که تصمیم می‌گیرند زندگی مشترکی را شروع کنند، مثل ساقه‌های دو گیاه مختلفند که در کنار هم روییده‌اند. یکی‌شان می‌تواند رز باشد یکی ختمی. یا هر چه که شما اسمش را بگذارید. اما لزوما یکسان نیستند. حالا برای این دو ساقه سه حالت ممکن است رخ دهد:

یا یکی‌شان در دیگری قلمه می‌خورد و موجودیت‌اش را از دست می‌دهد و آن وقت همه زندگی می‌شود همان ساقه میزبان با همان اندازه‌هایی که داشت.

یا همان‌طور موازی کنار هم بالا می‌روند و هر کدام زندگی جدای خودشان و قطر اولیه‌شان را – کلفت یا نازک- حفظ می‌کنند. کاری به یکدیگر ندارند و راستش بودن یا نبودن دیگری خیلی هم فرقی به حال و روزشان ندارد.

اما حالت سومی‌ها به هم می‌پیچند و بالا می‌روند. هر کدام موجودیت خودشان را نگه می‌دارند اما ساقه محکمی را تشکیل می‌دهند که در برابر باد و باران و طوفان مقاوم‌تر است.

و این مورد سوم همان دیدگاه آرمانی من در مورد زندگی مشترک است. به شرطی که هر دو نفر بدانند و بخواهند. همیشه اعتقاد داشته‌ام که ازدواج باید وسیله‌ای باشد برای حرکت به‌سوی کمال در هر دو طرف ماجرا، و لازمه‌ی آن حفظ فردیت شخص است. اگر آدم از علایقش برای طرف مقابل بگذرد که دیگر خودش نیست. تمام جذابیت شخصیتی‌اش برای دیگران از دست رفته است. آن‌وقت آدم از خودش هم خسته می‌شود، برای خودش هم تکراری می شود. در وبلاگ از زندگی هم به مورد مشابه برخوردم. همان حل شدن در همسر و فرزند. همان مسخ شدن آزاردهنده‌ی دوستم.

پی‌نوشت: یکی از دوستانم بعد از ۸-۹ سال زندگی مشترک سر اتفاق کوچکی که دوست ندارم بدانم به نقطه‌ی بحرانی در زندگی‌اش رسیده است. دیروز می‌گفت به من که حواست باشد، در هر حال خودت باش. هویت خودت را فراموش نکن. که در غیر این‌صورت چیزهایی را از دست می‌دهی که بعدها، مثل چنین روزی برای من، افسوس می‌خوری و پشیمان می‌شوی.

/ 12 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لی لا - آبی آسمانی

تکامل به معنای تهی شدن از چارچوب قبلی نيست به معنای بهبود وضعيت امروز ار ديروز است... اين ديدگاه صرفن در مورد ازدواج مصداق ندارد. ما ۸ سال بلکه بيشتر در محيط کاريم اما حدود ۳ ۴ ساعت با همسرانمان زندگی ميکنيم. اما به درستی در محيط کار خودمان را مستقل از ديگران نگه می داريم ولی در منزل به دلايل مختلف از عشق تا اجبار ناگزيريم به شخصيت و مدل شخصيتی طرف مقابل نزديک شويم. چون ممکن است نوع لباس پوشيدن مثلن همکارم برای من مهم نباشد اما نوع لباس پوشيدن همسرم مهم باشد بنابراين سلايق و علايق او برايم مهم است و اگر اين را ندانم شايد هرگز نتوانم به عنوان مثال هديه‌ای تهيه کنم برای روزهای خوبش که دوستش داشته باشد و نشان دهنده ی توجه و علاقه ی من نباشد. مثال خوبی زده آن بلاگر بهترين مدل اجرائيست و به نظر من کاملن ممکن است.

سامان

سلام حقيقت اينجاست که هميشه نميتونه اينطور باشه با اينکه بهترين چيز همون تکامله اما خيليها و يا بهتره بگم اکثر قريب به اتفاق همچين اتفاقی نمي افته و دلايلش خيلی زياده ولی ميشه به يک چيز به عنوان عمده ترينش اشاره کرد و اون احساس تملکه امان از اين احساس تملک

اميد

يکی به دادمان برسد با اين عدم بلوغهای اجتماعی - جنسی - شخصيتی که بدجور گريبانمان را گرفته است !

ماريا

وب قشنگی داری. موفق باشی. موضوع قورباغه قشنگ بود. مرسی. راستی فرق بين خدای زنده و مرده را ميدونی؟

یگانه

سلام نظرت در مورد يک رابطه عشقولانه چيه؟ جرا اتاق آبی؟!

اتاق آبی

به لای لا> نه تکامل قطعاً به معنای تهی شدن از گذشته نیست. تکامل واژه ست که معنا را به واقع در خود دارد. تکامل یعنی چیزی که می بایست فراتر و جامع تر از شالوده ی خود باشد. اما آن چه که گفتی ... در مورد مدل لباس و غیره شاید. این که بخواهیم تغییر کند. بشود آن چه که مطلوب ماست. اما منظور من لباس و این جور چیزها نیست. چیزهای بزرگتری که روح آدمی به آن نیاز دارد. اسمش را چه می توان گذاشت. غدای روح یا هر چیز دیگر. نمی دانم. من می گویم که آدم ها گوشه ای از شخصیتشان را در مثلاً اوقات فراقت خود نشان می دهند. حالا آدمی را تصور کن سرگرمی های خودش را فراموش کند و تنها بر طبق نظر و سلیقه ی همسرش وقت بگذارند. تفریح، زندگی یا هر چیز دیگر. من از این جور آدم ها کم سراغ ندارم. من دیگر این جور آدم ها را بعد از مدتی نمی شناسم.

اتاق آبی

به سامان> درسته .. به مورد خیلی خوبی اشاره کردید. این حس تملک فراگیر است. یعنی می خواهد بر جنبه های مختلف زندگی فرد دیگر تسلط پیدا کند. می خواهد که مایملک تحت کنترلی داشته باشد. می خواهد که عروسک کوکی در اختیار او باشد. بله .. شاید این یکی از دلایلی است که می توان در این مسأله به آن اشاره کرد. اگر قایل باشیم که آدم مقابل ما روحی دارد محاط نشدنی، شاید بتوان اندکی از این حس تملک کاست.

اتاق آبی

به امید> راستش این بلوغ چند وجهی که از آن نام بردی، فعلاً شده راهبر آدم ها. راست می گویی در هر دو طرف ماجرا آدم ها نوع خاصی از بلوغ را ندارند. چه آن که مالک می شود و چه آن که به تملک در می آید.

از زندگي

سلام!‌ متشکرم که يادی هم از من کردين :) با آرزوهای خوب