قصه‌ی ننه سرما

زمستان برای من روایت قدیمی از داستان چله‌ی بزرگ و کوچک است. وقتی که سوز و سرما بیداد می‌کند مادرم می‌گوید، کار چله‌ی کوچک است. خواهرم می‌گوید داستان ننه سرما قدیم‌ترها در کتاب‌های فارسی دبستان آمده بود. از خودم می‌پرسم، پس چرا الان نباید چیزی از فرهنگ شفاهی گذشته به گوش نسل‌های جوان‌تر از من خورده باشد. تصور نمی‌کنم که نسل جدید چیزی از قصه‌ها و افسانه‌های قدیمی شنیده باشد. با این که خیلی به تخیلات کتاب‌های هری پاتر علاقمندم، اما به هیج وجه دوست ندارم خواهر زاده‌ی 14 ساله‌ی من شیفته و مجذوب داستان‌هایی مثل ارباب حلقه‌ها و هری پاتر باشد، اما از افسانه‌های رستم و سهراب و سیاوش چیزی نشنیده باشد.

از مناسبت‌های باستانی، تنها نوروز برایمان مانده است و شب یلدا. چهارشنبه سوری که قرار است فراموش شود و مدت‌هاست که از روایت فرهنگ زیبای آن خبری نیست. سیزده بدر هم که معلوم نیست ماجرایش قرار است به کجا ختم شود. معلوم است که در نبود چنین افسانه‌هایی، پناه می‌بریم به بزرگداشت مناسبت‌هایی مثل هالوین و ولنتاین و غیره. واضح است که از فرهنگ‌های باستانی ایرانی چیزی جز پوسته‌ای وصله‌دار باقی نمی‌ماند و نسل جدید بی‌هویت می‌شود و متنفر از ایرانی و اسم ایرانی. نا آشنا با فرهنگ قدیمی، و شاید بهتر بگویم فراری از آن. چقدر باید زمان بگذرد که بفهمیم نسل جدید، متولدین دهه‌ی شصت به بعد دچار بی‌هویتی شده است.

با یک جستجوی کوچک در اینترنت توانستم اطلاعات مختصری در مورد فرهنگ زمستانی قدیمی‌مان به دست بیاورم که برایم بی‌اندازه جالب بود. با قسمتی از آن به واسطه‌ی صحبت‌های خانواده آشنا بودم. چرا که هر وقت زمستان بود و سوز و سرمای آن، حرف چله‌ی بزرگ و کوچک بود.

در فرهنگ مردم عامه از قدیم این باور بوده که شروع فصل زمستان با چله‌ی بزرگ و ادامه‌ی آن با چله‌ی کوچک همراه است. یعنی از اول دی ماه تا دهم بهمن ماه به نام چله‌ی بزرگ و از دهم تا آخر بهمن را چله‌ی کوچک نام گذاری کرده‌اند. همیشه از مادرم شنیده‌ام که چله‌ی کوچک خیلی ناقلاست. و آن هم به دلیل آن است که سرمای زمستان در این ایام بسیار سخت‌تر و پر سوزتر از دیگر روزهای زمستانی‌ست. اصطلاح دیگری هم هست به نام چارچار که آن هم به چهار روز اول چله‌ی بزرگ و چهار روز آخر چله‌ی کوچک گفته می‌شود که در تقویم برابر است با ششم تا چهاردهم بهمن ماه. زمانی که اعتقاد بر این است طبیعت با بیدار شدن از خواب زمستانی، خود را برای بهار آماده می‌کند. حالا این که هر سال همه چیز درست بر طبق این روایات اتفاق بیافتد بحث دیگری‌ست.

تا این‌جای ماجرا را قبلاً از مادر و مادربزرگ خدابیامرزم شنیده بودم. اما در این جستجو اصطلاح ششله، نفس دوزنه و باد بیار برایم کاملاً تازگی داشت. برای ششله دو روایت وجود دارد. در تعریف اول، شش روز آخر چله‌ی کوچک را ششله گویند و روایت دیگر، روز آخر چله‌ی کوچک و پنج روز اول اسفندماه است. عقیده بر آن‌ست که پنج روز پس از ششله، که در تقویم برابر است با پنجم تا دهم اسفندماه، زمانی‌ست که زمین و درختان و جانوران زمستان خواب به صورت دزدانه یعنی به آرامی و آهستگی که برای انسان‌ها غیر محسوس است، شروع به نفس کشیدن می‌کنند. به این دوره نفس دوزنه یعنی نفس دزدانه می‌گویند. پس از نفس دوزنه نوبت می‌رسد به باد بیار یعنی باد بیدار کننده که از دهم اسفند شروع شده و تا آخر اسفند ماه طول می‌کشد. حالا زمانی است که خفتگان زمستانی از خواب بیدار شوند و آشکارا و به صورت محسوس و قابل دیدن شروع و تنفس از هوا کنند. و در این زمان است که اندک اندک بهار و نشانه‌های آن هویدا می‌شود.

طبق یک افسانه‌ی قدیمی در ششله چنان هوا سرد می‌شود که همی و ممی پسران دایا یا همان ننه سرما، وقتی که از خانه برای تهیه آذوقه و شکار بیرون می‌روند از شدت و سوز سرما خشک شده و می‌میرند و دیگر به خانه بر نمی‌گردند. ننه سرما، مادر آن ها، پس از شنیدن خبر مرگ‌شان چنان ناراحت می‌شود که گریبان خود را چاک کرده بر سر و سینه می‌کوبد. که بر اثر این شیون گردنبند مرواریدش پاره شده و دانه‌های آن شروع به افتادن می‌کند و به صورت بارش تگرگ بر زمین می‌ریزد. بعد از آن ننه سرما از شدت ناراحتی تکه چوب نیم سوزی را از اجاق بیرون آورده و برای گرفتن انتقام به قصد سوزاندن دنیا پرتاب می‌کند. می‌گویند اگر این تکه نیم سوز در خشکی بیافتد سالی که پیش روست، سالی گرم و خشک و کم باران است و اگر نیم سوز در دریا و یا آب بیافتد، سال آینده خنک و پر باران خواهد بود.

اقتباس از سایت www.golestantalk.com

/ 10 نظر / 157 بازدید
منوچهر گلشن

از کم کاری ماست شاید که داستان‌هایی مثل ارباب حلقه‌ها و هری پاتر از افسانه‌های کتبی و شفاهی مون به گوش کودکانمون شنیدنی تر می آد! نوه ام فارسی نمی دونه اما هر بار که ماهی سیاه کوچولو رو براش به زبون مادریش می خونم لذتی می بره که وصف ناشدنیه!

ابوذر

اما قصه ی کودکی من از ننه سرما ... ننه سرما آخر اسفند خونش رو جارو می کنه شیشه ها رو تمیز می کنه ملافه ها رو می تکونه به خاطر همین بیشتر وقتها اخر اسفند برف میاد خلاصه حسابی رفت و روب می کنه لباسهای نوش رو تنش می کنه از سماورش یه چایی برای خودش می ریزه و منتظر عمو نوروز می شه اما ناقافل خوابش می بره عمو نوروزم میاد و چاییش رو می خوره یه فوت تو سماور می کنه و یه بوسه از پیشونی ننه سرما می چینه و میره ... تا حالا این دو تا همدیگر رو ندیدند چون اگه یه سال هم رو ببینند دنیا کن فیکن می شه.......... خوش باشی اینم اراس اس فید: http://simiagar.blogsky.com/rss.bs

نگار

سلام به روزم . کمی تا قسمتی نیمه بهاری! [گل]

سانی

سلام دوست عزیز دیدگاه جالبی بود از ننه سرما پایدار باشی و پیروز[گل]

مجید

سلام دوست عزیز جالب بود و زیبا[گل]

maryam.B

سلام عزیزم واقعا ازت ممنونم که منو با این قصه های قدیمی آشنا کردی.من تا دیشب اصلا به اینطور داستانا اهمیت نمیدادم ولی خوندن مطالب وب تو باعث شد ازپدربزرگم دربارشون بپرسم.خیلی خیلی جالب بود[دست]متشکرم.راستی "ششله" همون "شیش شیش "قدیمیاست. اگه دوست داشتی منوبا اسم "ستاره شناس نوجوان لینک کن.بای و به امید دیدار

maryam.B

galileh.mihanblog.comراستی اینم وبلاگ منه

فرهاد

با سلام و تشکر فراوان از نوشته زیبایت قسمت چارچار را فکر کنم اشتباه نوشته ای چون می شود چهار روز آخر چله بزرگه و چهار روز اول چله کوچیکه که همان ششم تا چهاردهم بهمن می شود که نوشته بودی

پاییز

[لبخند]سلام .مطالب خیلی قشنگی بود.موفق باشی.به وب من هم سری بزن.