مرهمی بود زمان به سال صفر

مرهمی بود زمان به سال صفر

آنک قصه آغاز شد

انتخاب يک همسر

محبت مردی تنها

پيوندی ناگسستنی

اما چه به سادگی توفيد،

طوفان مرگ

آنگاه که آن دو آن‌گونه به هم می‌آمدند

آنک تنهايی و درد

مرد همچون کودکی گريست

همچو پلنگی در نيمه‌شب نعره برکشيد

اسبش را زين کرد و دل کند و گريخت

 

مرهمی بود زمان به سال صفر

نگاه کن زمان در گذر است

مگر می شد فراموش کند

هر‌چند کوشيد و کوشيد و کوشيد

 

در انبوه خاطراتش هنوز

برق نگاه معصومانه او می‌درخشيد

و بارها همچون کودکی گريست

همچو پلنگی در نيمه‌شب نعره برکشيد

اسبش را زين کرد و دل کند و گريخت

 مرهمی‌ بود زمان به سال صفر

از سريال لبه تاريکی ... و به ياد ايام گذشته ...

/ 4 نظر / 87 بازدید
صادق

با سلام. دل پر از زمزمه آيه دردست هنوز...سينه جولانگه ديباچه دردست هنوز...همين.يا حق!

الهام

سلام عزيزم چشم ما همه نياز مند دعاييم .مرسی اومدی پيشم باز هم بيا. بوس

Flying

به به عالی بود رها جان.موفق باشی عزيزم

‏سلام بر دوست

‏سلام ، خواستم بگم که اگه وبلگ خودتان را تو لیست بهترین ها یا لیست های دیگه ثبت کنید، تعداد کسانی که میتونند سایت شما ‏رو ببینند و از آن استفاده ببرند، به مقدار قبل توجهی زیادتر میشه. بخصوص که این لیست ها خرجی ندارند و تبلیغ مجانی هست برای ‏وبلگ شما