خسته ...


داشت با خودش حرف می‌زد ...

« ...وقتی دلت گرفته، چيکار می‌کنی؟
وقتی کاملا احساس بی‌کسی و تنهايی می‌کنی ... وقتی جايی که بايد ساکت باشی، مجبوری که حرف بزنی و اونجايی که بايد حرف بزنی، ... می‌خوان که خفه بشی.

دلم نمی‌خواد حرف بزنم. دلم نمی‌خواد که ... می‌خوام سکوت کنم. چرا مجبورم می‌کنيد. کاری می‌کنيد که احساس حماقت کنم ... آهای تو ... چطور به خودت جرأت می‌دی. چه چيزی به تو اجازه می‌ده. نکنه احساس برتری می‌کنی ... خسته شدم. می‌خوام از همه چيز و همه کس فرار کنم. برام مهم نيست که چی‌ می‌شه ... به خدا خسته شدم»

آينه ترک خورد ...

/ 6 نظر / 7 بازدید
solaleh

سلام . سکوت سرشار از سخنان ناگفته است . سرشار از حرکات ناکرده ......

ليلا

برايم جالب است . از اينجا خوشم آمد . آيينه نبايد وجود داشته باشد ! ميدانی آيينه واسطه است !

صادق

با سلام.اشاره :( آيينه را بگير و تماشای خويش کن...سوی چمن به عزم تماشا چه ميروی؟).اميدوار!!! کجا خواهی رفتن؟خدا با تمام بزرگيش با ماست...همين.يا حق!

الهام

فدای اون دل کوچيکه تو بشم که گرفته چرا عزيزم؟مرسی بهم سر زدی هميشه بيا تا دلت نگیره باشه؟ صد تا بوس بگیر که اومد........

النا

سلام.خوشحالم که با وبلاگتون آشنا شدم.مطالب زيبايی نوشتيد.پيروز باشيد.

صالح(هيچ به جز عشق)

آهويي رفته بود چرا/ هم خود چرد هم بچه را/ نه خود چرد نه بچه را/ پس چرا رفته بود چرا؟/ قربون تكتكت!