من دارم فراموش می‌شم.

نمی‌دونم اين صدای گيتار داره از کجا می‌آد، از پشت کدوم ديوار. و يکی که داره با صدای گرفته‌ای همراه با اون می‌خونه. احساس ناخوشايندی از فراموش شدن و مورد فراموشی قرار گرفتن دارم. شايد ظاهراً هر دو يک معنی داشته باشند، اما برای من اينطور نيست.

 

آخرين باری که برای هزارمين بار اين نکته رو به خودم متذکر شدم يادم نمی‌آد، که بعضی چيزها هيچوقت عوض نمی‌شوند. امشب هم از اون شب‌هاست. چيزهايی که آزارم می‌دادند رو تقريباً فراموش کرده بودم. وقتی که محيط تغيير می‌کنه، وقتی کلی موضوع جديد هست که بهشون فکر کنی، اين چه حسی که از گذشته جلوی چشم آدم سبز می‌شه. درست مثل وقتی که به صفحه‌ی تلويزيون زل زده باشی و يهو چشمات رو ببندی. هر چی سياه بود، سفيد می‌شه و هر چی سفيده، سياه. يه تأثير ناخواسته که تو فقط گاه‌گاهی متوجه اون می‌شی. اين يک ربط‌ هايی به گذشته داره. به نگاه به گذشته، به گذشته‌گرا بودن. اين رو بايد به اين قبيل اصطلاحات مثلاً درون‌گرا و ... بودن‌ها اضافه کرد. اين که چه تضادی ايجاد می‌کنه بين رفتار، نگرش، برنامه‌ريزی و ايدئولوژی يک گذشته‌گرا و يک آينده‌گرا.

 

همه چيز از تلفن شروع شد. شايد نبايد گوش می‌کردم. اما اين که دارم به وضوح فراموش می‌شم، شديداً آزارم می‌ده. دوست داشتم که نوع به خاطر آوردن آدم‌ها با اونچه که من از اون ها انتظار دارم، کمی هماهنگ بود. اما من مدت‌هاست خودم رو عادت داده‌ام که انتظارم رو تا به آخرين حد ممکن پايين نگه دارم.

 

نمی‌دونم که دوستانم مشغول درست کردن چه غذايی هستند، هر چی که هست بوش بی‌اندازه شبيه کتلته و من مطمئنم که نيست. چون اون‌ها چيزی از غذاهای ايرانی نمی‌دونند. باورم نمی‌شد روزی بوی غذايی من رو برای خوردن کتلت دلتنگ کنه. الان احساس می‌کنم با اين دلتنگی اون هم از اين جنس، می‌تونم احساس بهتری داشته باشم.

/ 6 نظر / 12 بازدید
Amir

سلام من زیاد به وبلاگتون سر زدم اما نوشته ها عمیق تر از این بود که سریع در موردشون نظر بدم و وقت من هم کم. اما حالا که وقت دارم بذارید طولانی بنویسم نمی دونم شما الان کجایید اما همه جا از یاد بردن یکی از ویژگی های اصلی انسان هاست انسان ها اصلا استعداد خاصی برای فراموش شدن دارند به خاطر همینه که برای آدم های بزرگ یاد بود و جشنواره و گردهمایی راه می اندازند. خب فکر می کنم وبلاگتون قبلا حال وهوای شاتاب تری نسبت به الان داشت این برآیند تغییر در محیط زندگیتونه ؟ فکر می کنم شاید دوست داشته باشید حالا یه کم بیشتر موضوعات انتزاعی هم به وبلاگتون اضافه کنید. راستی راجع به اون جیغ بگم برای من تلاش آلوده به حماقتی بود برای شنیده شدن .نادیده گرفته نشدن و شاید به یاد موندن

Amir

راستی يادم رفت می خواستم آرزو کنم اين وبلاگ حس فراموش شدن يا مورد فراموشی قرار گرفتن رو ازتون بگيره!

Amir

سلام بازم منم ممنون که بهم سر زدی اون مطلب راجع به موتسارت رو روی وبلاگم گذاشتم حتما بخون و البته نظر هم بديد فعلا خداحافظ

simiagar

تنهايی و احساس فراموش شدن همون زخميه که به قول صادق مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می خراشد!

disturb

شايد. اما مهم اينه که هرچی هست، هر چی صداش می کنن فقط و فقط رو مخه! فقط و فقط هر روز چندين و چند ساعت از وقتت و ميگيره تا بخوای دوباره فرمتش کنی و ...... . اما آخه چرا؟ اونم ماهايی که نمی خواستيم اينطوری بشه! اما مثله اينکه عذاب وجدان ماها خيلی بيشتره

امید

تصور می کنم هر کدوم از ما برای لحظاتی به حس کردن مفهوم فراموش شدگی نیاز داریم . حسی که مثل حس گناه می تواند همچون یک کاتارسیس برای ما عمل کند . پس من پیشنهاد می کنم قدر این لحظات رو بدونی . تجربه های ارزشمندی می تونی از این ثانیه ها و دقایق به دست بیاری .